معرفی رمان : " گورستانِ داستان‌های ناگفته "  ( The cemetery of untold stories )

(( آلما به دوستش یادآوری کرد هر دویمان خوب می‌دانیم که تا وقتی داستان‌هایمان را ننویسیم، آزاد نخواهیم شد. همان طور که در کتاب مقدس(انجیل توماس) آمده: اگر هر آنچه در درون داری مکشوف سازی، نجات خواهی یافت و هر آنچه در درون داری مکشوف نسازی، تباه خواهی شد. به نظر آلما علت جنون و مرگ دوستش، رمانی بود که نه می‌توانست آن را بنویسد و نه کنارش بگذارد.))

"آلما کروس" نویسنده‌ی آمریکاییِ، دومینیکن‌تبار که به انتهای دوران اوج حرفه‌ای خود رسیده و نگران سرنوشتی نظیر دوستش است، تصمیم می‌گیرد قطعه زمینی در سرزمین مادری‌اش- که به او ارث رسیده - را در یک فرایند آیینی به گورستانی برای نوشته‌های نیمه‌کاره خود تبدیل کند و شخصیت‌های آن داستان‌ها و خودش را در برابر "آسیب رازهای نهفته در داستان‌های روایت نشده"، به آرامش برساند. غافل ازاینکه آن‌ها برنامه‎‌های خودشان را دارند و داستان‌هایی که باید روایت شوند، راه و روایتگر خود را پیدا و انتخاب می‌کنند تا خود را بازیابی نمایند؛ و در این رمان "فیلومنا"ی ساده دل، افتخار شنیدن چنین قصه‌هایی از زبان شخصیت‌های اصلی داستان‌های به گور سپرده شده را دارد. حکایت‌های ناگفته‌ای از عشق‌ها، سرخوردگی‌ها و اندوه‌هایی که در مسیر سرنوشت به رویایی مکتوم تبدیل شدند تا شاید روزی، روایتگری، پایانی خوش برای آن رقم بزند و یا آن‌ها را برای همیشه دفن کند. اما یادمان باشد "همیشه چیزی جادویی برای کشف در یک داستان وجود دارد. داستان زندگی هرگز تمام نمی‌شود، حتی اگر پایان یافته باشد."

ارزش ساختاری این رمان در نحوه‌ی پیوند مجموعه‌ای از روایت‌ها و خرده روایت‌هایی است که با کمک عناصر تاریخی، فرهنگی و در فضای رئالیسم جادویی، با هم تلاقی پیدا کرده و بر هم اثر می‌گذارند. نویسنده با این شیوه‌ی روایت‌گری علاوه بر پرداختن به موضوعاتی نظیر مهاجرت، روابط خانوادگی و نقد خودکامگی حکومت، یک پرسش بنیادین را مطرح می‌سازد: "آیا فرجام تمامی داستان‌ها، روایت شدن و به رشته تحریر درآمدن است؟ یا اینکه برخی از آن‌ هیچگاه نباید تعریف شوند و مایلند مانند یک راز سر به مهر باقی بمانند."

"گورستان داستان‌های ناگفته" (2024) هفتمین رمان "خولیا آلوارز" (Julia Alvarez) ، شاعر و نویسنده‌ی آمریکایی دومینیکن‌تبار است که با دو رمان "چگونه دختران گارسیا لهجه‌هایشان را از دست دادند" (1991) و "در زمانه پروانه‌ها" (1994) به شهرت رسید. این رمان با ترجمه "ایمان رهبر" توسط "انتشارات خوب" منتشر شده است.

پ.ن : در زمانه پروانه‌ها (In the Time of the Butterflies) رمانی تاریخی درباره "خواهران میرابال" (با نام اسپانیایی Las (Hermanas Mirabal است که نام انقلابی‌شان "پروانه‌ها" (به اسپانیایی Las Mariposas) بود و علیه حکومت دیکتاتوری "رافائل تروخیو" در جمهوری دومینیکن به مبارزه برخواستند. سه خواهر از چهار خواهر (پاتریا، مینروا و ماریا ترزا) در ۲۵ نوامبر ۱۹۶۰ به قتل رسیدند و "دِدِه" تنها خواهر بازمانده در فوریه ۲۰۱۴ به مرگ طبیعی درگذشت. قتل "خواهران میرابال" آن‌ها را به نمادی از مبارزات مردمی و فمینستی تبدیل کرد. در سال ۱۹۹۹ مجمع عمومی سازمان ملل به افتخار آن‌ها روز ۲۵ نوامبر را به عنوان "روز بین‌المللی مبارزه با خشونت علیه زنان" اعلام کرد. در سال ۲۰۰۱ نیز، اقتباس سینمایی از این رمان به کارگردانی "ماریانو باروسو" با بازی "سلما هایک" در نقش "مینروا" و "ادوارد جیمز آلموس" در نقش "رافائل تروخیو" ساخته شد.

سعید عرب پناهی

بیست و سوم مهرماه 1404

با خود مهربان باشیم

رازهای موفقیت، 50 راه برای زندگی بهتر، چگونه ثروتمند شویم و .... راهکارهایی دم‌دستی، کلیشه‌ای و پرتکرار که نویسندگانشان، گویی ماشین‌هایی را مخاطب قرار می‌دهند که کافی‌ست برنامه‌هایی از پیش نوشته شده‌ای روی آن‌ها بارگذاری شود تا بهترین نتایج حاصل گردد. ای دریغ از فهم و درک این مهم که انسان امری است پیچیده (ادگار مورن، اندیشیدن فراگیر) و جهان ذاتاً نابرابر؛ و همین پیچیدگی و نابرابری است که هر انسان را به وجودی منحصر به فرد، با نقشه‌ی راه خاص خودش بدل می‌سازد.

هرچند تعدادی از این مکتوبات را خوانده‌ام اما مطالعه و استناد به آثار کسانی چون "رابین شارما"، "مارک فیشر"، "ناپلئون هیل"، "رابرت کیوساکی"، "دارن هاردی"، "آنتونی رابینز"، "باب پراکتور" و ... را توصیه نمی‌کنم و خویش را بر حذر می‌دارم. اما در لابلای این حجم از زرق و برق و جملات به اصطلاح انگیزشی، بعضا ً اشارات قابل تأملی نیز یافت می‌شود. مثلاً در کتاب "آرامش به سبک راهبه جنگلی" نوشته "بیورن ناتیکو لیندبلاد"، به این موضوع اشاره شده است:

(( چهار عاطفه از نظر بودا، آسمانی هستند که به آن‌ها "برهماوی‌هارا" Brahmavihara می‌گویند. زیرا از طریق آن‌ها می‌توان به خدا نزدیک شد. همچنین بخش آسمانی انسان در همین عواطف یافت می‌شود. زیبایی که درون همه‌ی ماست: عشق، همدردی، مودیتا (توانایی درونی انسان برای لذت بردن از موفقیت دیگران) و اوپکا (آرامش درونی، که خِرد فراوانی در آن است و عاطفه زیربنایی برای رسیدن به آگاهی‌ست.)

و نقطه آغاز همه‌ی اینها خودت هستی. اول عاشق خودت باش و با خودت همدردی کن، به خودت سخت نگیر، خودت را ببخش... فقط یکی از روابط‌مان در زندگی، رابطه‌ای مادام‌العمر است؛ از اولین تا آخرین نفس؛ رابطه با خودمان... خودمان را با چشمانی آرام و مهربان نگاه کنیم و خطاهایمان را شوخ طبعانه مرور کنیم. از خودمان عاشقانه مراقبت کنیم. ))

در یک نگاه کلی این هم می‌تواند از جنس همان کلیشه‌ها باشد. معمولاً انسان‌ها نمی‌توانند خودشان را ببخشند، چون همواره حس"ناکافی" بودن دارند. با همه‌ی تلاشی که می‌کنند و نمی‌توانند حتی به حداقل‌های درشأن‌ خودشان دست یابند. عوامل محیطی، اجتماعی و اقتصادی، رنگ و لعاب‌های دروغین رسانه‌های اجتماعی، زندگی ظاهری سلبریتی‌ها و بلاگرهای خودنما، جولان فخر فروشی آقازاده‌ها و... هر روز انسان‌ها را بیشتر و بیشتر از خودشان ناامید و متنفر می‌سازند و کسب‌وکار راهکارهای پوشالی و بسته‌های رویا فروشان انگیزشی را پر رونق.

ما از خودمان ناراضی و متنفر هستیم چون درک نکردیم و یا یادمان می‌رود که پایه و اساس جهان نابرابری است. همه از یک نقطه شروع نمی‌کنند؛ در هیچ زمینه‌ای، از زیبایی و نبوغ و سلامت جسمانی گرفته تا ثروت و جغرافیای تولد. ما فراموش می‌کنیم برخی از مسیرها مستلزم هزینه‌هایی است که ترجیح و اولویت ما نیست و آن سوی خطوط قرمز است. یادمان می‌رود خودمان را علیرغم همه‌ی تلاش‌هایی که کردیم ولی نشد، نباید سرزنش کنیم. فراموش می‌کنیم از خودمان بابت همه‌ی دستاوردهایمان، حتی اگر کوچک، تشکر کنیم. فراموش می‌کنیم با وجود همه‌ی سختی‌ها و نابرابری‌ها با خودمان مهربان باشیم و عاشقانه از خودمان مراقب کنیم. ما باید بتوانیم خودمان را دوست داشته باشیم تا توانایی دوست داشتن دیگران را هم داشته باشیم. و بالاخره:

یک روز خود را خواهم بخشید

از آسیبی که به خود روا داشتم

از آسیبی که اجازه دادم دیگران به من روا دارند

وچنان محکم

خویش را در آغوش خواهم کشید

که هرگز ترک خود نکنم

(( امیلی دیکنسون ))

سعید عرب پناهی

شانزدهم مهرماه 1404

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

گزیده‌هایی از شعر آقای "علیرضا آذر" به نام "قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند" :

تو معجون تنهایی و عمرمی

نمی‌ذارم از حوصلم سر بری

اگر توی احوال بد دیدمت

نباید که با حال بدتر بری

_____________

بده دستتو، پاشو، جرأت بگیر

که با هم از این شعله‌ها بپریم

حریف قدر، دست بد، تاس کور

تو پا پس نکش، بازی رو می‌بریم

_____________

کجا می‌زنی سیم آخر؟ کجا؟

عزیز دلم، سیم آخر منم

تو ساز دل روشنو کوک کن

خودم کل این قطعه را می‌زنم

_____________

آره تا ابد از تو باید بگم

زیاد و کمت شاهکار خداست

تو از پهنه‌ی اون طرف اومدی

یکی مثل تو این طرف کیمیاست