برای من همه چیز از جایی شروع شد که پول توجیبی را که بابت غذا و لباس می‌گرفتم، صرف خرید کتاب می‌کردم. البته آن روزها مثل الان، خرید کتاب آسان نبود. محدویت‌های نشر، نبود رسانه‌های اطلاع رسانی و خرید آنلاین و ... علاقه‌مندان را مجبور می‌ساخت کتاب‌های مورد نظرشان را یا به دستفروشان کنار خیابان انقلاب سفارش دهند و یا از قدیمی فروشان همان راسته تهیه کنند. یادم هست نوجوان بودم و "کتاب موج سوم" نوشته "آلوین تافلر" را سفارش داده بودم، فروشنده، کتاب را با چنان احتیاط و مخفی کاری به من داد که حس رد و بدل یک کالای ممنوعه!! ساعت‌ها رهایم نمی‌کرد. چنین شد که خریدن کتاب برایم به رسمی معهود در آمد که تا به امروز ترک نشد و علاوه بر آن کتاب‌های بسیاری نیز هدیه گرفتم.

و حالا که علاوه بر کتابخانه‌های دو ردیف چیده شده، هر گوشه از منزل نشانی از کتاب و دفاتر یادداشت و برگه‌های نوشته شده دارد، باید عذرخواه خانواده باشم و زحمت جمع و جور کردن آنی آن‍ها را به هنگام آمدن میهمانان بپذیرم.

اما از شما چه پنهان که در این شوریدگی کتاب بازی حالم خوب است و هرکس که می‌گوید « آیا همه‌ی این‌ها را خوانده‌ای؟» پاسخ می‌دهم: «مگر همه‌ی کتاب‌ها را باید خواند؟ لذت خرید کتاب و داشتن آن‌ها، لذتی جدا از خواندن‌شان است.»

از نظر من این پدیده که ژاپنی‌ها به آن "سوندوکو/ساندوکو/تسوندوکو" می‌گویند یعنی خرید کتاب و تلنبار کردن آن‌ها بدون خواندن‌شان (و این کمینه هم به این سندروم!! گرفتار است)، یک گردهمایی باشکوه است از نویسندگان، شعرا، فیلسوفان و اهالی معرفت و علم، به میزبانی من. مدعوینی که در دعوت هر کدامشان به این ضیافت، قصه‌ای، روایتی و خاطره‌ای نهفته است. حتی به شوخی گفته‌ام برخی از این میهمانان را در بساط دستفروشان و کتابفروشی‌های متروک پیدا کردم و نجات‌شان دادم و به سرپرستی گرفتم!! میهمانانی که حالا صاحب خانه هستند. (به تعبیری؛ صاحب کتابخانه) گاهی اوقات حیرت زده از خود می‌پرسم، آیا من به آن‌ها تعلق دارم یا آن‌ها به من؟ اما چه فرقی می‌کند.

قطعا عمر من کفاف خواندن همه‌ی آن‌ها را نمی‌دهد (ای دریغ و ای افسوس) اما نظاره کردن و گفتگو با آن‌ها همیشه برایم نوید تجربه‌های جدید و پرواز در سپهر یادگیری و آگاهی دارد. و ای عجب از این شوقی که بر می‌انگیزد.

هر روز تمام‌شان مرا به خود می‌خوانند و دعوت می‌کنند، گویی آن‌ها میزبانند و من میهمان. چون بر یکی وارد می‌شوم، چنان است که به جشنی مجلل و شگفت انگیز در آمده‌ام. مملو از رقص واژگان و موسیقی احساس و شب‌نشینی با شخصیت‌ها و آشنایی با افکارشان و در پایان، هدایایی بسیار که مرا هم در زمره خوانندگان آن کتاب قرار می‌دهد.

کتاب‌های نخوانده همان میهمانی‌هایی است که دعوت می‌شوم و من هنوز فرصت رفتن به آن‌ها را نیافته‌ام و این حس خوبی است که هر روز به این همه میهمانی دعوت می‌شوم. به قول حافظ مرا همین کیفیت کافیست: « فراغتی و کتابی و گوشه چمنی»

سعید عرب پناهی

20 آبانماه 1404